شمس الدين حافظ

67

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )

1 - اى صوفى ! اكنون كه شيشه‌ى جام مى صاف است ، بيا تا صافى و شفافيت شراب ناب را در آن بنگرى ! 2 - راز پوشيده‌ى آفاق را از رندان مست بپرس ؛ زيرا كه حتى زاهد عالىمقام هم شايستگى دريافت راز هستى را ندارد . 3 - سيمرغ شكار كسى نمىشود و نمىتوان او را به دام انداخت . پس دام عقل را برچين ، كه جز باد به دست نخواهى آورد . [ شارحان عموما سيمرغ را ذات حق تعالى دانسته‌اند . به نظر مىرسد كه سيمرغ ، « عشق » است كه هرگز عقل نمىتواند بر آن غلبه كند . فخر الدين عراقى در غزلى زيبا اين نكته را به صراحت بازگفته است : عشق ، سيمرغى است كو را دام نيست / در دو عالم زو نشان و نام نيست ! حافظ مىخواهد به طعنه به صوفى يادآورى كند كه تو نمىتوانى با دام عقل به شكار عشق به روى . همچنان كه اين موضوع را در غزلى ديگر بيان كرده است : اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى / ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست . باد در دست داشتن ، كنايه از دست خالى ماندن و به مقصد نرسيدن است . ] 4 - در بزم روزگار ، به نوشيدن يكى دو قدح از شراب وصل و شادمانى بسنده كن و نوبت را به ديگران واگذار و توقع برخوردارى دائم از وصل و شادمانى نداشته باش . [ در كلمه‌ى دور ايهام هست : 1 - روزگار ، 2 - حلقه‌ى نوشيدن شراب به نوبت . شاعر مىخواهد بگويد كه در زندگى ، هر كسى پنج روزه نوبت اوست و بهتر آن است كه به اين نوبت خود قانع باشد . ] 5 - اى دل ، جوانى رفت و از زندگى بهره‌اى نگرفتى . لااقل در هنگام پيرى براى حفظ آبرو ، هنرى كن و گلى از زندگى بچين ! 6 - بكوش تا عيش و لذت موجود را - كه روزى تو شده - دريابى ؛ زيرا وقتى روزى و قسمت به پايان رسيد ، حتى « آدم » بهشت را ترك كرد . [ به ماجراى فريب خوردن آدم و رانده شدن او از بهشت اشاره دارد و مىگويد چون آدم از عيش نقد و موجود بهشت استفاده نكرد و طمع به بيش از آن بست ، روزى بهشت براى او قطع شد . ] 7 - اى سرور بزرگ ، ما در آستان تو حق خدمت داريم ، پس از روى مهربانى ، نسبت به غلام خود توجهى كن . 8 - اى باد صبا ، برو و پيام ارادت مرا به پيشگاه شيخ جام برسان و بگو كه حافظ مريد جام شراب است . [ درباره‌ى شيخ جام و شخصيت تاريخى او شارحان بسيار سخن گفته‌اند و عموما اتفاق نظر بر اين است كه مقصود از شيخ جام ، شيخ احمد جام نامقى معروف به ژنده‌پيل است . با توجه به اين كه